تبليغاتX
چشم ها را باید شست
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند داد
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.
 
   
  
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 3:9  توسط DanTe  | 

حوصلم سر رفته بود به خودم گفتم : تلویزیون رو روشن کنم ببینم چی داره .

اوه . جومونگ

 جلوتر از تلویزیون جومونگ رو دیده بودم ( مثل %80 مردم ایران ) ، شبکه رو عوض کردم ، شبکه ی 4 هم داشت یه مشتند نشون می داد که توش ابوافضل جلالی توی از معابر و مناظر گرفته تا معابد و مناظر کشور کره را به تصویر کشیده بود. یه چیزی بگم بین خودم بمونه ، دلم به حال فرهنگ وتمدن ایران سوخت و برای اولین بار از این توی ایران زندگی می کنم خیلی ناراحت شدم ! به هر حال همینه که هست !
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 1:34  توسط DanTe  | 

با سلام

خیلی ممنونم که از وب سایت من بازدید کردید و امیدوارم از مطالبی که توی این وبلاگ میذارم خوشتون بیاد . لطفاٌ اگه هر گونه انتقادی ، نظری یا پیش نهادی دارید بگید و قدمی در پیشرفت  وب سایت خودتون بر دارید . اگر هم مطلبی دارید که مایل هستید در این وب سایت قرار بدید به آدرس من ایمیل بزنید تا با اسم خودتون توی وب سایت قرار بدم تا دوستان دیگرمون هم از مطالب شما بهره ببرند.

با آرزوی بهترین آرزو ها برای شما

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 6:44  توسط DanTe  | 

گفته اند که 7 گناه کبیره وجود دارد که روح انسان را از هم می درد و او را به تباهی می کشاند:

 تنبلی ، تن پروری ، حسادت ، غرور ، شهوت ، غضب و طمع .

 دانته بگو آیا باچهره های تک تک آن ها آشنا نیستی ؟

چگونه می توانی در سایه های گناه در چستوجوی زندگی باشی ؟

 دانته بگو چگونه بر زخم های این زنجیر شیطان مرهم گزاشته ای که با با بی توجهی این از این ابزار شیطانی استفاده می کنی ؟

اوه ؛ دانته چگونه بر باران الهی می نگری و آذرخش های شیطان را انتخاب می کنی ؟

 نمی دانم ، نمی دانم؛ من تنها برای تو از پدر مهربانم طلب عشقی می کنم که تو را راهنما و نور باشد و چشمانت را بشوید و به  تو بال هایی ببخشد تا بتوانی با آن بر فراز آفرینش پرواز کنی تا جایی که حقیقت بر تو آشکار گردد و تنها در هنگام است که خیالم از خاطر تو آسوده میگردد زیرا می دانم که خود را به او سپرده ای !

 

(دانته)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 6:40  توسط DanTe  | 

 

آن شب توی اتاقم نشسته بودم و داستان می نوشتم؛ که همسرم اومد نوی اتاق و گفت : عزیزم! کی می تونیم بربم قدم بزنیم ؟ من که از نوشتن خسته شده بودم گفتم : برو آماده ش، الان می ام . همسرم از اتاق رفتم بیرون . کاغذ ها را جمع کردم و توی کشوی میزم گذاشتم . سیگارم رو خاموش کردم و به سمت در اتاق رفتم . در را باز کردم و از اتاق رفتم بیرون . یکه خوردم ! به جای اینکه توی راهرو باشم دوباره توی اتافم بودم !! چند بار از در گذشتم؛ ولی باز هم توی اتاقم بودم !! برگشتم و روی میز نشستم و به اتاقم نگاه کردم .پنچره باز بود و باد خنکی داخل اتاق می امد .و تصمیم گرفتم از پنجره بروم ییرون . از پنجره گذشتم . ولی به جای اینکه توی حیاط باشم بازم توی اتاقم بودم!! داشتم کلافه می شدم . همسرم را صدا کردم و گفتم : بیا تو اتاق! مدتی گذشت ولی نیامد . یک بار دیگر به سمت در اتاقم رفتم و بازش کردم . اتاقم را دیدم ، رفتم توی اتاق.همسرم را صدا کردم ولی خبری ازش نبود!

یکی دو ساعت گذشت. کاملا گیج شده بودم که در اتاقم باز شد . همسرم اومد توی اتاق و گفت : خیلی خوشحالم که امشب با هم قدم زدیم!! من می رم بخوابم. اما من همینطوری توی اتاقم گیر افتاده بودم !!

الان هم همسرم با من رفته سینما!! ولی من هنوز توی اتاقم گجیر کردم و پنچره هم باز است و باد خنکی میاد توی اتاق!!

 

سروش رستگاری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 5:35  توسط DanTe  |